تبلیغات
حس سبــــــز من ... - فاطمه و بابا

همیشه فکر می کردم اگر یک روزی پدرم نباشند ...

از شدت علاقه هیچ وقت نمی تونستم به خودم اجازه بدهم که این فکر رو به ذهنم راه بدهم ...

خیلی بیشتر از خیلی دوستش داشتم ...

وقتی هم که پیش خودم داشت تسلیم امر خداوند می شد باز هم نمی تونستم باور کنم ...

لحظات عجیبی بود ... نیمه شب بود ... همه مهمونها رفته بودند ... بابایی که چند دقیقه پیش سر حال و سالم بود ... داشت از دست می رفت ...

وقتی از خونه بردندش گفتم اگر طوریش بشه ، قطعا زنده نمی مونم ...

تا صبح بیدار بودم ... الان یادم نیست تا صبح چه اتفاقاتی افتاد ... اصلا و ابدا  یادم نمیاد ...

شنیده بودم خیلی ها خاطرات ناراحت کننده خودشون رو فراموش می کنند ولی نمی دونستم یعنی چی!!!

یادم نمیاد ... هیچی یادم نمیاد ...

یه بابای معمولی که نبود ... فرشته بود ...

.

.

هیچ وقت نتونستم بگم چرا ... چرا بابای مهربون من ...

چون خدا خودش بهتر می دونه وقت ِ چه کسی چه وقتی هست ...

یه بابای معمولی که نبود ... یه فرشته بود ...

.

.

.

عکسش رو می دیدم انگار همش می گفت گریه نکن بابا جون!!

ولی وقتی زیاد گریه می کردم انگار مسخرم می کرد!! انگار می گفت نگران چی هستی!!!

فقط یه مشکلی بود!!! همیشه وقتی توی جمعیت نگاهم به نگاهش می افتاد بهم چشمک می زد ...

ولی الان از توی قاب عکس فقط ثابت نگاه می کنه ....

یه بابای معمولی  که نبود ... فرشته بود...

.

.

.

همیشه می دونستم خدا خیلی مهربونه و وقت لازم خودش کمک می رسونه ولی نمی دونستم تا به این حد !!

فقط اعتقاد به خداوند و این ایمان نصفه نیمه به دادم رسید که بتونم زنده بمونم ...

همه چی دست خداست ...

اگر دست من بود دنیا رو به آتیش می کشیدم ... دنیا بدون بابا یعنی چی؟!!!!؟!

'گرچه بابا هنوز اینجاست ...

توی قلب فاطمه ...



  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | فروش Backlinks
  • خرید backlink | sales رپورتاژ