تبلیغات
حس سبــــــز من ... - حس شبانه ی سهرابی ...
کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد سهراب؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

مادرم در خواب است

و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.


شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک

از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.


بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

صبح خواهد شد

وبه این كاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد كرد.

باید امشب بروم.


من كه از باز ترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت كردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی،عاشقانه به زمین خیره نبود.

كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد.

هیچكس زاغچه ای را سر یك مزرعه جدی نگرفت.

من به اندازه ی یك ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره میبینم حوری

-دختر بالغ همسایه

پای كمیاب ترین نارون  روی زمین

فقه می خواند


چیزهایی هم هست،لحظه هایی پر اوج

(مثلا شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

وشبی از شبها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور،چند ساعت راه است؟


باید امشب بروم

باید امشب چمدانی را

كه به اندازه ی پیراهن تنهایی من جادارد،بردارم

وبه سمتی بروم

كه درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می خواند.


یك نفر باز صدا زد :سهراب!

كفشهایم كـو؟



تاریخ : چهارشنبه 9 اسفند 1396 | 02:14 | نویسنده : فاطمه آسمانی | نظرات


  • paper | خرید رپورتاژ آگهی دائمی | فروش Backlinks
  • خرید backlink | sales رپورتاژ